فروهر

گفتارنیک کردارنیک پندارنیک

تمام دنیا را با یک تکه از شکلات تلخ هایم، با یک فنجان اسپرسوی یخ زده گوشه میز تحریرم، و یا با یک بطری از هزاران  بطری خالی آبجوی اتاقک ته انبار, عوض نخواهم کرد؛ آخر تلخی بیش از حد هم زیانبار است، عادت میشود برای آدم........

 

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:36  توسط نوىد   | 

-----------------------------------------------------------------------------------------

1. و تو را چون تک درخت بزرگ توت باغچه کوچک ولی پرامید خانه پدربزرگ دوست میدارم.

 

2. چون بزرگی... لااقل بزرگ میشوی با اینکه شاچ و برگ وحتی تنه ات را زده اند سر از خاک بیرون میاوری.

 

3. و او در اوج غرورش که تا قهقرا پایین میاوردش سعی در سوزاندن ریشه ات داشت ولی کوچکتر از پاجوشها بود حتی.

 

4. و من حال که پدربزرگ رفته هنوز هم با چای خنک خود توت خشک همان درخت کهنسال را میخورم تا این درخت کوچک ببار نشیند.

 

5. پدربزرگ بشارت داده بود مرا به آغاز فصل نو و پاجوشهایی که خود روزی به درختی عظیم در باغچه اش مبدل میشوند.

 

6. یادش بخیر پدربزرگ.....  

    

16آذرماه روز دانشجو گرامی باد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 11:33  توسط نوىد   | 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

------------------------just for Ahmad-------------------------------

-------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 9:35  توسط نوىد  

untitled

سلام بعد از مدت ها اومدم

ایشالا که همه خوبین

خوبین که؟ 

خوب خدا رو شکر

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید

چشم‌هایم را می‌شویم، باز می‌کنم

پلک می‌زنم متوالی

باز باز می‌کنم دریچه‌اش، تنگ می‌کنم ولی هیچ نمی‌بینم

باز هم سیاه می‌بینم، سیاهی

شب تا صبح نه،‌صبح تا شب چون دندان مصنوعی مادر‌بزرگ در آب می‌گذارمشان، تا حل شود سیاهی‌اش رسوب سال های متمادی

ولی جور دیگر دیدن را نمی‌فهمم، تجربه نمی‌کنم

باز هم... باز هم چشم‌هایم را می‌شویم

ولی جور دیگر دیدن بعید است

پس می‌گویم، چشم‌ها را باید بست، هیچ نباید دید.

چه حکایتی‌ست آن مرد با عینک‌ سیاه و چشمان نیمه باز کاملا ً بسته که روشن دل می‌نامندش

و عصای سفیدش که کار چشمان سیاه ما را می‌کند

نه کم... بلکه بیشتر

چشم‌ها را باید بست... مثل آن مرد هیچ نباید دید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 22:54  توسط نوىد   | 

خدایا کفر نمی‌گویم

سلام یادم نیست اولین بار این شعرو چهار پنج سال پیش کجا خوندم ولی یادمه وقتی خوندم خیلی لذت بردم چون تا به حال..........حال ندارم بنویسم خزعبلات من رو ول کن استادو بچسب

راستی نظرخواهی هم غیر فعال

اولا چون ماله من نیست

دوما وقتی بخونید میفهمید (غیر از به به چه چه چیزی نداره)

سوما.................

......................................................................................................................................

  

"خدایا کفر نمی‌گویم،

 پریشانم،

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 خداوندا!

 اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 لباس فقر پوشی

 غرورت را برای ‌تکه نانی

 به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 و شب آهسته و خسته

 تهی‌ دست و زبان بسته

 به سوی ‌خانه باز آیی

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 نمی‌گویی؟!

 خداوندا!

 اگر در روز گرما خیز تابستان

 تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 و قدری آن طرف‌تر

 عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 نمی‌گویی؟!

 خداوندا!

 اگر روزی‌ بشر گردی‌

 ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

 خداوندا تو مسئولی.

 خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 در این دنیا چه دشوار است،

 چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…"

 

 

                                                                                                      دکتر علی شریعتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:50  توسط نوىد  

سه تنها چهارمشکل پنج نما

 

شخصیتهای اصلی :

      پسرک  پیرزن  پروردگار

مشکلات :

      تنهایی و فقر پسرک

      تنهایی پیرزن

      تنهایی پروردگار  

      دلتنگی پسرک برای خدا

نماها

      نمای اول : شب تنهایی

      نمای دوم : زیر دانه های برف

      نمای سوم : ناامیدی پسرک از خدا واشنایی پسرک با پیرزن

      نمای چهارم : پسرک وپیرزن در بوتیک

      نمای پنجم : دست در دست هم و وصال

نمای اول

1.پسرک با خدایی که هنوز دیده بود ارتباط دوستانه ای داشت در حالی که روی نیمکت پارک که با انحنای ستون فقراتش اشنایی دیرینه ای داشت نشسته بود  پتوی اهدایی یکی از سازمان های خیریه  روی دوشش بود واین به خوشحالی امروزش افزوده بود

خوشحالی امروزش دلیل قشنگی داشت

اخر یک بار دیگر خدایش یکی از ارزوهایش را براورده کرده بود کفشی که از زباله دانی پارک پیدا کرده بود اندازه ی پایش بود و پسرک خندان بود

2.پیرزن در یکی از اتاقهای خانه ی ویلایی اش که غبار تنهایی که بر ان نشسته بود بر غم او میفزود نشسته بود

و برای تنهایی خود میگریید

3.خداوند در عرش کبریاییش تنها ان دو را نظاره میکرد

نمای دوم

1.پسرک در زیر دانه های برف و روی سیلی از سپیدی در جلوی ویترین بوتیک بزرگ شهر ایستاده بود بود و باز هم ارزوی دیگری از خدایش داشت

او به مانکن کوچولوی داخل ویترین نظاره میکرد و دوست داشت جای ان باشد

بعد از دقایقی که ارزویش را نیافته می یافت نا امید از خدا  و غمگین قصد کرد از کنار مغازه عبور کرد

2. پیرزن در خیا بانی که منتهی به ان بوتیک بود تنها قدم میزد به دنبال همزبان

3. خداوند در عرش کبریاییش تنها ان دو را نظاره میکرد

نمای سوم :

1.پسرک که برای اولین بار ارزویش را براورده نشده می یافت غمگین قدم میزد که صدای پیرزنی را شنید  که او را صدا میزد

پیرزن که نمای دلخوری پسرک را در جلوی بوتیک دیده بود از پسربچه خواست که با او به داخل مغازه بیاید و هر چه دلش میخواهد انتخاب کند

نمای چهارم:

پسرک در بوتیک با لبخندی که بر زیباییش افزوده بود و باعث شده بود ناراحتیش از خدا رفع شود ست لباسی که تن مانکن بود برای خود انتخاب کرد سپس با لحنی دوست داشتنی که منحصر به خودش بود از پیرزن پرسید:

-          خانم ببخشید شما خدا هستید ؟

پیرزن با لبخندی که ناشی از زیبایی سوال پسرک بود جواب داد

-          من فقط یکی از بندگان خدا هستم

پسرک با لحنی دلنشین تر جواب داد:

-          اره... میدونستم که شما حتما باید با خدا یه نسبتی داشته باشین

پیرزن که از شیرین زبانی پسرک احساسی گم شده شبیه شبیه ... پیدا کرده بود تصمیم گرفت که پسرک را با خود به خانه اش ببرد تا مشکل تنهایی دو نفر حل شود – پسرک و پیرزن –

2. و باز خداوند فقط در عرش کبریاییش تنها ان دو را نظاره میکرد

نمای پنجم:

1.پسرک که دو احساس خوشحالی و شرم وجودش را احاطه کرده بود دوست داشت از خوشحالی گریه کند شرم به این دلیل که وقتی  خدا اخرین ارزویش را براورده نکرده بود از خدا دلسرد شده بود و خوشحالی هم چون که میتوانست به زودی در خانه ی  پیرزن  خدا را ببیند

پسرک  وپیرزن که پس از سالیان دراز تنهایی همدمی یافته بودند در پوست خود و حتی در این کره ی خاکی هم نمی گنجیدند

ان دو در حالی که دست در دست هم داشتند و از عرض خیابان عبور میکردند با... با ... اتووو...بووسی  تصا....تصادف کردند ودر دم جان سپردند

حال دو مشکل باقیمانده هم حل شده بود هم پسر به ارزویش که دیدن خدا بود میرسید و هم خدا از تنهایی در میامد

2.خداوند که شاهد صحنه بود و از فرط خوشحالی و خود خواهی میگریست فرمود :

   - فرشتگان عرش را اذین بندی کنید به زودی دو مهمان عزیز داریم 


 توضیحات دوباره--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعضی دوستان اومدن گفتن عین این داستانو تو چند شماره قبله فلان مجله خوندیم

حالا جالبه که بنده عرض کنم ایده ی این داستانک ماله اوایل زمانی بود که دانشگاه اومدم یعنی مهر 87 و داستانم -که این پست خلاصه ی اونه- اوایل ترم بهمن-ترم گذشته- تموم شد ومن تقریبا برای بیشتر دوستام-مثلا جهانگیر احمد بابک و.....-اونو خوندم.

و البته دلیل اینکه مدت طولانی پست نمیذاشتم کار کردن روی همین داستانک بود

حالا من موندم چه طوری میتونستم از یه داستان که ماله چند هفته ی اخیر یه مجله هست الگو برداشته باشم

نه شما بگو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:43  توسط نوىد   | 

اطلاعیه

به زودی در این مکان یک پست جدید میبینید

                                                       با تشکر نوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط نوىد  

سلام گاو عزیز

 

توی برزخ 7 و8 و موش وگاو و نو و کهنه دارم این پست می­ذارم

گفتم تو این دقایق اخر 87 یه نگاهی به اتفاقایی که در عرصه های شخصی و ورزشی و سیاسی و اقتصادی و... تو این سال افتاده بندازیم :

در عرصه ی فعالیت های شخصی

1.شرکت که نه دخالت تو کنکور 87

2.موفقیت که چه عرض کنم قبولی تو کنکور

3.قبولی تو رشته ی برق صنعتی شاهرود

4. پیدا کردن بعضی دوستای جدید تو دانشگاه پر رنگ  شدن بعضی دوستیهای قدیمی و کم رنگ شدن بعضی دیگشون

5.ترم اولم با خوشی و نا خوشی رد کردم

6.راستی یه تریپم عاشقیت پیدا کردم که خدا رو شکر یه اسپاسم قلبی بود سریع رفع شد

در عرصه ی ورزشی هم که87 خیلی پر بار بود

1.قهرمانی پرسپولیس تو لیگ برتر و از اون مهم تر کسب موفقیتی بزرگ برای باشگاه بی فرهنگی ورزشی استقلال که تونستن تو لیگ برتر با رده ی 13 بمونن و به دسته ی 1 سقوط نکنن

2.موفقیت بزرگ کاروان ورزشی ایران تو المپیک که واقعا هر بیننده ی خارجی و داخلی رو مجذوب کرد

3.افزایش 999999999% مکانهای ورزشی تو ایران که  فکر کنم به زودی زود به ازای هر ایرونی یه ورزشگاه تو مایه های ازادی داشته باشیم

ودر اخر در عرصه های سیاسی و اقتصادی :

1.قضیه ی کردان (که نیازی به توضیح نداره و از طلایی ترین برگ زرین ها برا دولت احمدی نزاده و پیر مردی که تو خرابه های بورکینافاسو هم زندگی میکنه ازش خبر داره)

2.قهرمانی استقلال (همون بی فرهنگی ورزشیه)تو جام حذفی (حالا چه ربطی داره به سیاست خودمم نمیدونم از بالا جا موند اینجا نوشتم)

3.گم شدن یک میلیارد دلار تو دولت (ااا... حواسم نبود الهام جان گفته بود این حرف حرف بدیه)

4. رفت وامد وزیرهای گوناگون به کابینه ی احمدی نزاد که البته لازمه ی دموکراسیه و نشون میده هر کسی خوب باشه میتونه وزیر بشه (امتحانش مجانیه درساتو خوب بخون حرف مامان باباتو گوش بده شباهم زود بخواب تو هم میتونی(چی مدرک میخواد نه بابا دولتش شایسته سالار کاری با مدرک نداره(ر.ک. بند 1 سیاسی)))

 (توضیحات : البته شاهکارای دیگه ای هم بود که بخوام بگم تا تحویل سال 89 طول میکشه)

5.اعلام حضور محمد خاتمی و میر حسین موسوی تو انتخابات 88که التیامی بود برا زخمای این چند سال(البته همین الان بگم خاتمی کنار برو نیست ایشالا میر حسین خان گل از خر شیطون پیاده میشه میزنه کنار)

خوب تو این لحظات اخر چشمامونو ببندیم و خودمونو تو سفره ی 777777777 سینی که سردسته ی کائنات با نام ایران برامون فراهم کرده با هم باشیم

در پرتوی نور ایزدی سال خوبی رو براتون ارزو دارم

به نام ایران   به نام اورمزد   با یاد فروهر

سال پر ثمری داشته باشین

ارزوی بهترینا رو براتون دارم ارزوی بهترینا رو برا ایران داشته باشین

سر 7سین مارو هم دعا کنین

ساعت 7 و 40 دقیقه است و7 ساعت و 33دقیقه تا 88

(توصیه ی اخلاقی دوستانه: یک سال همدیگرو نمی بینیم در مورده رفتارامون با هم بیشتر فکر کنیم  من فکر کردم و به نتیجه هایی هم رسیدم)

  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:46  توسط نوىد   | 

قسمت نبود عاشق شدن

بازبهانه گیر شب باز بهانه میگیرد

باز ترانه های من سویت اشاره میکند

باز کمان عاشقی انکه ترانه سازم است

سوی سحر نشانه رفت از بر شب هیچ نیافت

تیر روانه میشود سوی نشانه میرود

از بد بخت یار و من به قلب یار میخورد

گرچه که قلب یار من نرم چو سینه های کبک

تیر منم اثر نکرد

از سر غدبازام تیر دگر کمان زنم

شاید که تیرم این بار به قلب یار اثر کند

که این رسام عاشقی تار شبم سحر کند

تیر روانه میشود سوی نشانه میرود

این دفعه از بخت بدم

تیر به یار میخورد اما کمانه میکند

قلبش چرا این گونه کرد ؟

او که دلش سنگین نبود

تیر چرا این گونه کرد

شاید اگر تکرار شود سنگ دلش نرم شود

 تیر دگر اثر کند

باز نشانه میرود

نیر اگر اثر نکرد بار دگر تنها شوم

نه...............................

این بار دارم چاره ای

یاد باد کودکی ام

که کاغذ و سنگ کنند دشمنی دیرینه ای

شاید که این دشمنی هم عشق سحر ظهر کند

کاغذ من شعر شد و...

بخت مرا یار نبود

ذهن مرا یاد نبود

که در همان کودکیم

کاغذ وقیچی داشتند دشمنی دیرینه ای

وای به روز عاشق و وای  به روز کاغذش

یار با سنگ و قیچی اش

عاشق فقط با کاغذی

کاغذ من چو تیر من هیچ دگر اثر نکرد

این بار دگر تنها شدم

قسمت نبود عاشق شدن

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:11  توسط نوىد   | 

باید اوازی سر داد

ای داد از این بیداد
ای وای از این فریاد
باید اوازی سر داد
میزنم فریاد بر این بیداد
میکنیم ما ریشه ی جلاد
این همه ظلم و این همه جور این همه بیداد
باید پارو زد و وا نداد باید دل رو به دریا نداد
باید اوازی سر داد
بخوانیم گاتها با هم
چرا گاتها ؟
چون که هر 6 گامش میکند اباد
اگر ایران را اباد میخواهی
گر از بیداد میترسی
بخوان تو گاتها با من
وهومنا تا امرتا را
بخوانیم گاتها با هم
اگر گویی مسلمانیم
باشد
میتوان قران را هم خواند ولی بی تفسیر با فریاد
که شاید نیکتر باشد که میگوید زبان رب
منم مملکتی را میکنم اباد
که میزنند فریاد
بر سر جلاد
نکن امروز را فردا همین حالا بزن فریاد
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:22  توسط نوىد   | 

مطالب قدیمی‌تر